مرد نابینا...
پنجمین روز شهادت پدرم یڪی اومد در خونه…
یڪ آقای روشندلی بود .
گفتیم : «بفرمایید»
مرد نابینا گفت : «عباس شهید شده؟» ?
گفتیم : «بله»
گفت : «من ڪسی را ندارم ، من یک هفتهای هست ڪه حمام نرفتم…
این شهید من را هر هفته روزهای جمعه ڪول میڪرد و به حمام میبرد و لباسهام را میشست و بدون چشم داشت میرفت …»
شهید عباس بابایی.
(خدمت به خلق را از شهیدان بیاموزیم)
07 دی 1397
وقتی میرفتیم گلزار شهدا، همه گریه می کردند ؛اما او میخندید،فاتحه میخواند و با شوخی به شهدا میگفت: چی شدکه تنها رفتین و منو نبردین؟ بهش میگفتم: بابا!! اینا شهید هستند ، سنگین باش ، احترامشون رو نگه دار ... می گفت: من با اینها رو دربایستی… بیشتر »
07 دی 1397
اذان که گفته شد،بلندشدنمازبخواند.دیدهمه نشسته اند و کسی از جابلندنمی شود… ازهمه ی مهمان ها خواست که آماده شوند برای نمازجماعت.همه هاج و واج به هم نگاه می کردند؛میگفتن نمازجماعت تو مجلس عروسی!!! عجیب بود،سابقه ای نداشت،خلاصه کم کم همه آماده ی نماز… بیشتر »